تبلیغات
مستی از جرعه ای شعر

آبان

آب/آن

می بارد...

باران و برگ

در خزانی ترین روزهای خدا

بر پیاده روهای پاییز زده ی دلتنگی

 

آب/آن

می ریزد

تگرگ و مرگ

از بلندبالاترین شولاپوش آفرینش

بر حیاط/تِ خش خش آلوده ی زنده/گان

آن چنان که گویی

 هیچ گاه

نه  آبی/یی بوده است نه سبزی

 

آب/آن

این معصومِ رنگین پوشِ سیاست نخوانده

به کشتار /و احیای

دسته جمعی زندگی

نشسته است انگار

توامان

در سحرگاه ِچای/برآتش

 و اعدام/بردار

همچنان که...

پیوند می دهد

مرگ را بابرگ

دوست را بادست

و تنهایی را با تن/هایی

و بشارت می دهد

 آمرزش و زایش را

با ریختن بار گناهان طبیعت

بر آذرِ آتش

 

آب/آن

 آب/برگ

مرگ/

و تولدی دوباره

 

"زهرا قمری فتیده"



دنبالک ها:
تاریخ ارسال : یکشنبه 17 آبان 1394 12:33 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.