تبلیغات
مستی از جرعه ای شعر

این روزها که جرأت دیوانگی کم است



انگار مدتی است که احساس می کنم 


خاکستری از دو سه سال گذشته ام 


احساس می کنم که کمی دیر است 


دیگر نمی توانم 


هر وقت خواستم


در بیست سالگی متولد شوم 


انگار 


فرصت برای حادثه 


از دست رفته است 


از ما گذشته است که کاری کنیم

 
کاری که دیگران نتوانند

 
فرصت برای حرف زیاد است 


اما 


اما اگر گریسته باشی...


آه ...


مردن چه قدر حوصله می خواهد

 
بی آنکه در سراسر عمرت 


یک روز ، یک نفس


بی حس مرگ زیسته باشی !


انگار 


این سالها که می گذرد


چندان که لازم است 


دیوانه نیستم 


احساس می کنم که پس از مرگ 


عاقبت 


یک روز 


دیوانه می شوم !


شاید برای حادثه باید 


گاهی کمی عجیب تر از این 


باشم 


با این همه تفاوت 


احساس می کنم که کمی بی تفاوتی


بد نیست


حس می کنم که انگار 


نامم کمی کج است 


و نام خانوادگی ام ، نیز


از این هوای سربی 


خسته است 


امضای تازه ی من 


دیگر 


امضای روزهای دبستان نیست



ای کاش 


آن نام را دوباره 


پیدا کنم 


ای کاش


آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان 


یک روز نام کوچکم از دستم 


افتاد 


و لابه لای خاطره ها گم شد 


آنجا که 


یک کودک غریبه 


با چشم های کودکی من نشسته است 


از دور


لبخند او چه قدر شبیه من است !



آه، ای شباهت دور!


ای چشم های مغرور !


این روزها که جرأت دیوانگی کم است 


بگذار باز هم به تو برگردم !


بگذار دست کم 


گاهی تو را به خواب ببینم!


بگذار در خیال تو باشم!


بگذار ...



بگذاریم!


این روزها


خیلی برای گریه دلم تنگ است !


 

"قیصر امین پور"



 

 


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : سه شنبه 21 بهمن 1393 08:25 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 03:21 ب.ظ
سلام - عالی بود- این شعرارو در ادامه مطلب بذار که وبتون زیبا شه

زهرا قمری فتیده

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.