تبلیغات
مستی از جرعه ای شعر

دوست من باش



بیا و دوست من باش


چه زیباست اگر دوست هم باشیم


هر زنی گاه محتاج دست دوست است


محتاج سخنی خوش


محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است


اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست


دوست من


چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی ؟


چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد


نمی اندیشی ؟


دوست من باش


دوست من باش


 

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو


بر روی سبزه ها راه بروم


و با هم کتاب شعری بخوانیم


من ، همچون زنی ، خوشبخت می شوم که تو را بشنوم


ای مرد شرقی


چرا فقط مجذوب چهره ی منی ؟


چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی


و عقلم را نمی بینی ؟


من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم


چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی ؟


چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی ست ؟


دوست من باش


دوست من باش


 

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی


نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری


و کاخها را هدیه ام کنی


من نمی خواهم که باران عطرها را


بر سرم ببارانی


و کلیدهای ماه را به من ببخشی


نه ، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد


خواسته ها و سرگرمیهایم کوچکند


دلم می خواهد ساعتها


ساعتها با تو در زیر موسیقی باران


راه بروم


دلم می خواهد


وقتی که اندوه در من ساکن می شود


و دلتنگی به گریه ام می اندازد


صدای تو را از توی تلفن بشنوم


دوست من باش


دوست من باش


 

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم


از قصه های عشق و اخبارعاشقانه


خسته شده ام


دلخسته ام از دوره ای که


زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد


تو را به خدا


مرا که می بینی حرف بزن


چرا مرد شرقی


وقتی زنی را می بیند


نصف حرفش را فراموش می کند ؟


چرا مرد شرقی


زن را مثل یک تیکه شیرینی


و جوجه کبوتر می بیند


چرا از درخت قامت زن


سیب می چیند و به خواب می رود ؟


 

 

سعاد الصباح "



 


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : جمعه 10 بهمن 1393 04:37 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : شنبه 11 بهمن 1393 11:17 ق.ظ

زهرا قمری فتیده

تاریخ ارسال : جمعه 10 بهمن 1393 04:41 ب.ظ
سلام استاد....
بسیار زیبا و قابل تحسین ...
به امید موفقیت و سربلندی روز افزون

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بیمار شد
کوه امیدم عاقبت با اشک غم کاه شد
گفته بودی یوسف گمگشته بازاید ولی
یوسف من تا ابد همنشین چاه شد
درود بزرگوار

قدم رنجه فرمودید


صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !!

از شما چه پنهان ...

ما

از درون زنگ زدیم !

اکبر اکسیر

زهرا قمری فتیده

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.