تبلیغات
مستی از جرعه ای شعر

سوررئال

 

شرجیِّ سرد و مبهم آبانُ

مازندران و بارش بارانُ

نوستالژیایِ قندِ فراوانُ

جنگِ فرشته،آدم و شیطانُ

 

ایزد به میهمانی ما آمد

 

تثلیث عشق و میزِ پذیرایی

ایزد،فرشته،حسِّ اهورایی

مهری که رفته به یغما با...

آبانِ سرد و شرجی و رویایی

 

دست خدا به یاری ما آمد

 

چشمی که رو به روی دو چشمم بود

یا پای رفتنم که مصمم بود

با یک دهان که شعر نمی گفت از

مرگم که بی تو قدر مسلَّم بود

 

آوازِ واژه ها به نوا آمد

 

مَردُم منم، که واژه پرانیدم.

مَردُم منم ،که شعر دوانیدم.

مَردُم منم، که زَهره ی مُردن داشت،

سیمرغ را به قاف رسانیدم.

 

رستم به جنگ عاطفه ها آمد

 

سهراب قصّه، زنده نمی گردد

تهمینه،آه ...کِلّه نمی بندد

سودابه و سیاوش و آتش را

کاووس و کی به قصّه نمی بندد

 

افراسیابِ قصّه ی ما آمد

 

موسا و نیل و وادی ایمن را

عیسای بی عصای مُهَیمَن را

شاعر،نَژَندِ حسِّ غریبش شد

پیغمبرانه های دل من را

 

از مَجــدَلیه، بانگ دعا آمد

 

اینک خدا و شاعر و شیطانُ

تثلیثِ عشق و وحشت و انسانُ

این نوبـرانه های پر از فانُ

دست و ترنج و یوسف و کنعانُ

 

ایــزد به میهمانی ما آمـد

 

#زهرا_قمری_فتیده

 

#دوم_آبان_نود_و_پنج

 

واژه نامه:

نوستالژی:حس غم و شادی توامان

تثلیث:اقنوم سه گانه ی مسیحیت(پدر،پسر،روح القدس)

کِلَّه:سایبان،چادر

مُهَیمَن:پناه دهنده

مجدلیه:مریم مجدلیه،که به عیسی گروید و از گناه دوری جست



تاریخ ارسال : چهارشنبه 5 آبان 1395 10:58 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

ری را

ری را سلام !!خانه ات آباد !جان ِشعر

فصلی بخوان برای من از داستان شعر

ری را سلام ،خش خش برگ است و یادِتو

حالا بیا که طی شود اینجا خزان شعر

ری را!!انار می رسد و باز نیستی!!

باز انتظار و باز من و باز جانِ شعر

یک شهر خیره بر من و من ساز می زنم

آوای آسمانی سازم زبان شعر!

ری را ،،کجای قصه ی من گم شدی که باز

پرواز می کنم وَ تو در آسمان شعر-

-دستی تکان بده که دوباره ببینمت

ری را ،،منم ،همان که شده پاسبان شعر

"خنیاگر ِعبوسِ صبورِ خجالتی

سر را بلند کن دمی از آستان ِ شعر

ری را منم ،نشسته تو را رو به رو وَ تو

مست خیال و خواب و من و داستان شعر"

ری را سلاااااام !خانه ات آباد!آمدی؟

ری را بمان کنار من و دودمان شعر


"زهرا قمری فتیده"


تاریخ ارسال : دوشنبه 29 شهریور 1395 12:25 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

بس اشک شوق ریختم از اشتیاق دوست


انگار که تو آمده باشی

انگار که من از شوق گریسته باشم...

چند ساعت...بی اختیار

انگار که خاک گونه ام مساعد باشد

مثل همین خاک حاصلخیز شمال

انگار که آفتاب چشم تو گرم باشد

مثل همین آفتاب تابستان

انگار زندگی جوانه زده باشد در من

و من سبز شده باشم از تو

همان قدر سرشار از زندگی ام

این روزها در کنار تو

 

بس اشک شوق ریختم از اشتیاق دوست

 

صدها جوانه رسته ز من سبز و جانفزا



دنبالک ها:
تاریخ ارسال : شنبه 16 مرداد 1395 11:00 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

آی مرداد بی سلیقه ی من

 

 

جمعه ی گرم،جمعه ی تبدار

جمعه ی زُخم اول مرداد

جمعه ای که هزار جمعه ی تلخ

در خودش داشت ،خانه اش آباد

 

بعضی روزها را نمی شود قورت داد،بعضی جمعه ها را اصلا...

بعضی جمعه ها از طلوع خورشیدشان،انگار غروب است،دلگیر دلگیر دلگیر

شاید هم اشکال از جمعه نباشد،چه می دانم.وقتی میبینی به نیمه راه زندگی رسیده ای ،نه اثری از شور و حال جوانی داری و نه آثاری از چین و چروک پیری...

ولی تکلیفت با خودت روشن نیست.نه با جسمت و نه با روحت،انگار پیر نشده آلزایمر گرفته ای .

جانت پرواز می خواهد ولی دردهایی به سراغت آمده است که نمی دانی اصلا الان وقتش بوده یا نه!!!!

از بچگی یاد گرفته ای که همیشه شکر کنی،حتی حالا که می بینی دردهایت ،وجودت را به توقف و حرکت آهسته کشیده اند.

قرص

قرص

قرص

چشم های کودکانت ،شور زندگیست و درد هایی که وجودت را به چالش می کشد ،تو را بین رفتن و ماندن ،بین مرگ و زندگی ،سرگردان می کند.

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ» را با تمام وجودت لمس کرده ای و حالا فکر می کنی به دلیل تمام رفتارهای بی تناسبی که بروز میدهی...

 

شنبه ی خیس دوم مرداد

شنبه ی دم کشیده ی جاده

ماه پنجم چه قدر بی انصاف

دردها را به یادم آورده

 

شنبه باشد،جاده ی باران خورده ی مردادی شمال ،دم کشیده باشد و تو دوست داشته باشی،فاصله ی 50 کیلومتری چالوس تا تنکابن ،هی کش بیاید ،هی کش بیاید...تا بتوانی تلافی بی خوابی و سردرد جمعه را با چرت های کوتاه توی ماشین در بیاوری...

بعد بنشینی سر کنفرانسی که سخنرانش با صدای بی حال و بی حوصله برایت از جاسوس تلفنی بگوید و تو بی اختیار یاد شعر "مهدی موسوی"بیفتی (نکند میکروفونی داخل جیبم باشد) و بفرستی اش به همکار بغل دستی ات و بفرستی اش توی گروه تلگرامی دوستانت...و فکر کنی چه قدر آقای سخنران موفق شده با ذکر مضرات تلفن از گوشی،دورتان کند .

سعی کنی به حرف هایش گوش ندهی که با تمام وجودش ترس را می ریزد در وجود مخاطبین و اول هفته ای انرژی منفی می دهد به همه..و تمام عایدی سخنرانیش این باشد که تو پناه ببری به همان چند گروهی که از حذف جمعه ی اول مرداد ،جان سالم به در برده اند.

 

آماده ی برگشتن باشی و مشتاق که اینبار ای کاش تنکابن وصل شده باشد به چالوس و در چشم بر هم زدنی برسی به خانه ات که سلام گفتن واعظ دوم چرتت را پاره می کند و پرتت می کند توی فضای سخنرانیش...

و توی فکر بروی

توی فکر بروی

توی فکر بروی

وقتی واعظ می گوید؛ گفتارتان را محافظت کنید و تو یادت بیاید

بارها و بارها و بارها

در عین مهربان بودن با بی موقع حرف زدن،با بی ربط حرف زدن ،با بی فکر حرف زدن ...دلی را رنجانده ای .

واعظ دوم ،خیلی خوب حرف بزند ،خیلی خوب ،انگار همه ی چیزهایی را که لازم داشتی بشنوی ،می دانسته و ریخته توی اسلایدهایش و گرفته جلوی چشمانت که ببینی

و جاهایی خیلی خوشحال می شوی که شعری می خواند که در ادامه می توانی همراهی اش کنی و حتی او کف بزند برای مخاطبین چنین مشتاق شنیدن.

کلاس تمام شود و تو فکر کنی ورود به دهه ی پنجم زندگی هم خیلی دیر نیست و تو می توانی تمرین سکوت کنی .

تمرین سکوت در مقام فرزند

تمرین سکوت در مقام همسر

تمرین سکوت در مقام مادر

تمرین سکوت در مقام مدیر

و تمرین سکوت در مقام دوست..

و امیدوار باشی ،سکوت که انتخاب ازلی ات بوده ،دردها را از وجودت دور کند.

 

آه !مرداد بی سلیقه ی من

خیس گرمای شرجی ات هستم

کاش اردیبهشت بودی تو...

نه...ببخشید!با خودم بودم

 

آآآی دختر ...حواست کجاست ،وزن و قافیه و ردیف .. وهمه چیز را دوباره به هم ریختی.

جاده ی برگشت ،کاش کش نیاید ،کاش زودتر برسی به خانه و بچه هایت را بغل کنی...ولی جاده ،جاده است و دلتنگی سرش نمی شود.

راننده به بهانه ی درد کلیه اش ،کولر را روشن نمی کند ،هوای دم کرده ی باران خورده ی مرداد ،می ریزد توی ریه ات...

یاد جمعه می افتی ،یاد دردهایت و مثل همیشه ،همه ی عقده ات را خالی می کنی روی تصویر بی پناه پروفایلت...

تصویری که فقط وقتی مادرانه است ،جرات می کند رو به روی دیگران بایستد و وقتی تنها باشد ،همیشه روی بر می گرداند ...وقتی حال دلت معمولیست با چارقد گلدار یا چادر پشت در خانه ی پرگل...وقتی حال دلت بارانیست ،چادر مشکی اش را می پیچد به خودش و ظهور می کند توی جنگلی نامعلوم با فضایی پر از دلهره ...و وقتی بارانی تر باشی می رود روی

(فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ )

 

 

زهرا قمری فتیده

دوم مرداد 95


تاریخ ارسال : یکشنبه 3 مرداد 1395 11:24 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

نازبانو



مثل خواب شیرین صبحگاهانت
می پرم از سرت به آسانی
مثل فنجان چایی ات که مدام...
می گذاری کنار و می خوانی...

جاده های غریب !کافی نیست؟!
این همه رنج و تلخی و دوری!!
صبح یکشنبه بود ...یادت هست؟!
اخم کردم...نروووو...مجبوری؟!

زل زدی باز توی چشمانم
دستهایم دوباره یخ کردند
ول شدم بی اراده از بغلت
شانه هایم تو را کم آوردند

وقت رفتن کنار ماشینت
زل زدی باز توی چشمانم
گفتی آرام نازبانوجان...
گریه هایت نشسته در جانم

گفتم آهسته تر بران امروز
دلم آشوب و سخت طوفانیست
از همین لحظه تا رسیدن تو
سقف چشمم مدام بارانیست

باز هم بوی تلخ ادکلنت
باز هم خانه هست و تنهایی
گرچه پیچیده ای حوالی من
تا صباحی دگر...نمی آیی

لحظه ای هم کنار جاده بایست
صبح اردیبهشت را بو کن
یاد من باش با تمام دلت
جاده ها را پر از هیاهو کن

توی فنجان چایی گل سرخ
قدر یک استراحت کوتاه
لحظه ها را نفس بکش با من
چشم هایم عجیب مانده به راه

مثل فنجان چایی ات هر بار
یخ شدم از دهانت افتادم
گفتی آرام ناز بانوجان...
من دگر توی دامت افتادم...


زهرا قمری فتیده


تاریخ ارسال : شنبه 8 خرداد 1395 08:25 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

واهمه

می ترسم!!
از سایه های ناآشنا
از شعر غریبه هایی  که مرا رصد می کنند
می ترسم ...
از پیامک هایی که هیچ وقت به مقصد نمی رسند
می ترسم از گم شدن ناگهانی ات
در هزارتوی ناشناس زندگی
این روزها 
زیاد می ترسم...
و همه ی رهگذران با سایه ای از ابهام و تردید از کنارم رد می شوند!!!

می ترسم و دستت را رها نمی کنم
حتی در خواب
ولی میدانم
یک روز بیدار می شوم
و دستهایم را از دست های تو 
خالی می بینم
و مطمئن می شوم
پدرم راست می گفت 
که ترس و مرگ برادرند

زهرا قمری فتیده

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 فروردین 1395 07:22 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

پارادوکس

تقدیم به سحر عزیز

----------------------------------

عجیب است ؛


از میان این همه آدمیانی


که خدایم خلق کرده است...


هیچ کدام


به اندازه ی من


به تو فکر نمی کند...


و عجیب تر ؛


 از میان این همه آدمیانی


که می شناسم


هیچکدام...


به اندازه ی تو


مرا از یاد نمی برند...


"زهرا قمری فتیده"



دنبالک ها:
تاریخ ارسال : چهارشنبه 9 دی 1394 09:09 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

آبان

آب/آن

می بارد...

باران و برگ

در خزانی ترین روزهای خدا

بر پیاده روهای پاییز زده ی دلتنگی

 

آب/آن

می ریزد

تگرگ و مرگ

از بلندبالاترین شولاپوش آفرینش

بر حیاط/تِ خش خش آلوده ی زنده/گان

آن چنان که گویی

 هیچ گاه

نه  آبی/یی بوده است نه سبزی

 

آب/آن

این معصومِ رنگین پوشِ سیاست نخوانده

به کشتار /و احیای

دسته جمعی زندگی

نشسته است انگار

توامان

در سحرگاه ِچای/برآتش

 و اعدام/بردار

همچنان که...

پیوند می دهد

مرگ را بابرگ

دوست را بادست

و تنهایی را با تن/هایی

و بشارت می دهد

 آمرزش و زایش را

با ریختن بار گناهان طبیعت

بر آذرِ آتش

 

آب/آن

 آب/برگ

مرگ/

و تولدی دوباره

 

"زهرا قمری فتیده"



دنبالک ها:
تاریخ ارسال : یکشنبه 17 آبان 1394 12:33 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

پاییز و من


پاییز

با برگریزان آغاز نمی شود


من فکر می کنم

پاییز نقاش ماهریست

که تمام رنگ های دنیا را

توی انباری خانه اش

پنهان کرده است.


و خنکای شهریور که به صورتش خورد

بلند می شود 

و از توی انباری اش

سطل های رنگ را بر می دارد

و می پاشد توی صورت طبیعت


برگ ها که رنگی شدند

خشک می شوند

و می ریزند زیر پای عابران


فصل سخت بی برگی 

با پاییز نمی آید

با پاییز تمام می شود


من هم با پاییز نمی آیم

من پاییز را تمام می کنم


وقتی همه ی برگ ها ریختند

وقتی شاخه ها سخت می لرزند 

و منتظر پالتو پوست سفید زمستان می شوند


من می آیم.


منتظرم باش

بر درگاه آغاز فصل سرد


"زهرا قمری فتیده"


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : شنبه 4 مهر 1394 08:32 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

شوق زندگی

هر روز صبح...


به شوق روشنان چشم هایت


ردِّ خورشید را می گیرم


و کنار خیابان زندگی


نفس های تو را


انتظار می کشم.


.......زندگی می کنم.


و هر شب 


به مقصد قلبت


 عاشقانه ترین نامه ها را


به صندوق پست خواب های طلایی ات 


می اندازم


و اینچنین است


که زندگی من


بی تکرار روزانه ی گنجشکها 


هر روز ادامه دارد 


و نو 


می ماند.


درست شبیه لبخند های تو.


"زهرا قمری فتیده"

بـیـسـت


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : سه شنبه 31 شهریور 1394 12:48 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

از خانه بیرون بیا

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر،

تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی سابق

دوباره جوانه بزنند

و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی

از نو

طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند !

تا آبی شود این آسمانِ خاکستری

و تابلوهای نمایش‌گرِ آلوده‌گی هوا

از خوشی به رقص در بیایند !

 

از خانه بیرون بیا!

بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی

با یک‌دیگر به جنگ برخیزند

تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی برای نشستن !

 

بگذار کودکان پشتِ چراغ قرمز‌ها

تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند

از شوقِ آمدنت !

بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها دوباره قد بکشند

و در تک تکِ کوچه‌ها

بوی گل‌سرخ بپیچد...

 

بی‌تو این شهر متروک است

و تنها کلاغ‌های خاکستری

آسمانش را هاشور می‌زنند...

شهر و دیاری که بر دو پا راه می‌روی

و مرزهای وطنم

از عطرِ نفس‌های تو آغاز می‌شود!

از خانه بیرون بیا تا خلاصم کنی

از تبعید در شهری

که زادگاهِ من است...

 

از یغما گلرویی



 

تاریخ ارسال : شنبه 10 مرداد 1394 12:21 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

نام تو


بگذار که همسایه های ساکت مان
نام تو را ندانند
همین زلال زرد روسری
برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست
همان بهتر که نام تو در
لابه لای ترانه نهان باشد

همان بهتر که از میان واژه ها بدرخشی! خورشیدک من
مثل درخشش فانوس از فراسوی فاصله ها
مثل درخشش ستاره از پس پرده ی پشه بند
پشه بند
تابستان
کودکی
آه! همان بهتر که نام تو در لابه‌لای گریه ها نهان باشد

یغما گلرویی  

 


تاریخ ارسال : شنبه 10 مرداد 1394 12:06 ب.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

چمدانی که بی تو بر می گشت







دوباره قاصدکی روی بام می میرد


دوباره مرد بزرگی بهانه می گیرد


دوباره از تب این عاشقانه می کاهی


دوباره قصه همان می شود که می خواهی


دوباره این تلفن زنگ میخورد،صدبار


تورا به جان خودت دست از سرم بردار


که دست روی سرم میکشی که...{ خوابیدی؟}


که باز روی وجودم سکوت پاشیدی


ولی صدای ظریفت نشسته در گوشم


عبور تلخ تو با انفجار خاموشم


که حرف کن،بنویسم،دوباره عاشق شو


کمی صدا بزنم،دست کم بگو هی تو


قبول....،بعد تو از هرچه بود رنجیدم


نگاه کردم و از دیده هام ترسیدم


شدم نمای غم انگیز رفته از دستی


شبیه درب اطاقی که بعد من بستی


شبیه پنجره ای رو به کوچه ای زخمی


همیشه چشم به راهم چرا نمی فهمی؟


همیشه فرصت یک امتحان دیگر نیست


همیشه باورم این بوده مرگ بدتر نیست


که عشق فلسفه ای غیر دل سپردن داشت


که عشق راه قشنگی برای مردن داشت


 


دوباره آخر قصه منم که می بازم


و باز نقش مقابل تویی که می خندی


درون دایره ای از گچم دراین بازی


مرا مشابه مجلس به توپ می بندی


 


 


به استخوان گلویم قسم تو می دانی


که زنده بودن من خار چشم دنیا بود


که سقف با سر من دائما تناسب داشت


که بخش دوم دیدار سهمم از ما بود


 


هنوز پشت لب خاطراتمان سبزست


هنوز عطر تنت روی جسم این تخت است


هنوز منتظرم تا دوباره برگردی


ببین که مردِ تو بی بودنت چه بدبخت است


 


شبیه یک چمدانم که بی تو بر میگشت


شبیه لحظه ی دیدار خیس مان در رشت


 


شبیه دیدنت از پشت شیشه ای دودی


شبیه دل به تو بستن ولی به این زودی


 


شبیه رخنه ی سم توی ذهن بیمارت


شبیه دود دلت در میان سیگارت


 


شبیه قرص برنجی که هضم می کردت


و زخم های نمک دار ناجوانمردت


 


شبیه تلوزیون حین پخش والیبال


شبیه زن شدنت در کمال استیصال


 


شبیه دخترکی ساده توی نقاشی


که روی صورت نازش اسید می پاشی


 


شبیه یکصدوهفتاد و پنج سربازم


که دست بسته شوم باز هم نمی بازم


 


شبیه هرچه بخواهی به جز خودت هستم


برای شکل تو بودن... چه ادعاهایی


منی که قاصدکی مرده روی این بامم


تویی که..،از چه بگویم؟ ورای دنیایی؟


 


دلت گرفته و غمگین تر از منی انگار


منم شبیه تو بدجور گیج و بیمارم


فقط بیا که دوباره به خانه برگردیم


برای آخر این شعر ایده ای دارم


 


غروب تا یقه در غم نشسته ای وحشی


جدال با تن کبریت های افسرده


قرار با تو کنار شومینه ای تنها


و عکس های قدیمت و مردکی مرده


 


شبیه منظره ای از غروب،زیبایی


مرا که از پس این چارپاره می پایی




چقدر از تو نوشتم،چه سود،می خوانی؟


همیشه پشت بلندی واژه پنهانی


دوباره مرد بزرگی بهانه می گیرد


دوباره قاصدکی روی بام می میرد

از" علی اسماعیلی"



دنبالک ها:
تاریخ ارسال : شنبه 3 مرداد 1394 12:44 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

کارت قرمز


نمیدانم

از کجای دلت

سر رفته ام

که

در حوصله ی دلتنگیم هم

نمی گنجی



"زهرا قمری فتیده"


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 خرداد 1394 10:44 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده

همنشین

این روز ها ،

دلتنگی همنشینم شده است

این بهار بدجور زمستانی بودم


انگار در من

 زینبی است که مدام

می خواهد

تفسیر سوره ی مریم کند

ولی

تا می گوید:کهیعص

کربلا

بغضش را

می ترکاند


"زهرا قمری فتیده"


دنبالک ها:
تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 خرداد 1394 08:58 ق.ظ | نویسنده : زهرا قمری فتیده
کل صفحات :4
1
2
3
4